زندگی

کامو در مقاله‌ی افسانه‌ی سیزیف تاکید می‌کند که در پوچ بودن زندگی تردید چندانی ندارد و فقط این میلِ بی‌انتهای آدمی به دانستن، جاودانگی و غالبا مهارت‌ش در کنار آمدن با مفهوم پوچِ زندگی، به مثابه‌ی یک شکنجه است که به او توانایی تکرارِ تجربه‌ی شکنجه را می‌دهد. از نظر کامو سیزیف از همه‌ی آنچه که ورای تجربه‌ی مستقیم‌ش قرار دارد چشم پوشی می‌کند و به دنبالِ علت و فایدهٔ عمیق‌تری هم نمی‌گردد؛ از شکنجه‌ی خود آگاه است، آن‌را زندگی می‌کند، پس باز هم بر خدایان پیروز است.
البته می‌توان با عینکِ استفان لاکنر به قضیه نگاه کرد، آن‌طور که در داستان کوتاه‌ش به آن می‌پردازد. بیایید فرض کنیم خدایان فراموش کردند که تخته‌سنگِ زمخت و ناصاف که قرار بود شکنجه‌ی دائمی سیزیف باشد، پس از هزاران سال درغلتیدن در دامنه‌ی کوه، سرانجام به سنگ‌ریزه‌ای کوچک و قابل حمل تبدیل شده و سیزیف، آن‌را کنار تلفن همراه، داروهای مسکن و کارت‌های اعتباری‌اش در کیفی می‌گذارد و هر روز با خود حمل می‌کند. صبح‌ها از خانه بیرون می‌زند، سوار مترو و اتوبوس می‌شود، شاید هم رانندگی می‌کند. به مقصد می‌رسد، سوار آسانسور می‌شود و به محل کارش می‌رود تا بخشی از مجازاتش را زندگی کند و بخشی دیگر را هم در راه بازگشت به خانه؛ تا زمانی که بخوابد. حالا که خبری از تخته‌سنگِ بزرگ نیست، اگر سیزیف هم مثل خدایان دچار نسیان شود و دیگر میلی به دانستن، حتی در حدِ آگاهی از شکنجه‌ی روزمره‌‌اش در او نباشد، مطابق با نظر کامو باید به زندگی خاتمه دهد؛ مگر اینکه رازی از خدایان می‌داند که هنوز آن‌را فاش نکرده است.

✍️ #ساسان_گلیجانی