ویتگنشتاین را عموما به فیلسوف تحلیلی میشناسند. رسالهی تراکتاتوس او در فلسفه و فراسوی آن همواره در حکم نوعی کتاب آیینی به شمار میرفته است. جایگاه او در فراسوی مرزهای فلسفه به حدی بود که وقتی در سال ۱۹۲۹ برای تدریس به کمبریج بازگشت جان مینارد کینز، اقتصاددان پرآوازه، به همسرش گفت: «بهبه، خدا آمده. ساعت پنج او را در قطار ملاقات کردم.»
نام ویتگنشتاین با فلسفه تحلیلی و «شفافیت در اندیشه، دقت و استدلالورزی»، که آرمان فیلسوفان موسوم به تحلیلی بود، پیوند خورده است. با این حال، در سیاست که میرویم آرمان شفافیت و استفاده از عقل و استدلال در روش و رفتار او بهکلی غایب است. این را در علاقهی زایدالوصف ویتگنشتاین به زندگی در روسیه استالینی سالهای وحشت میتوان دید. ویتگنشتاین سال ۱۹۳۵ از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرد و تصمیم داشت برای همیشه در آنجا بماند. البته تلاش او برای دیدار و «شروع یک زندگی جدید» در اتحاد جماهیر شوروی نه به خاطر عشق و علاقه به مثلا تولستوی و فرهنگ روسی و روح اسلاوی یا چیزی شبیه آن بلکه برآمده از موافقت فکری تام و تمام او با شیوهای از زندگی بود که «رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکرد».
با این همه، اولین تلاشهای او برای اخذ ویزای روسیه ناموفق بود. او در جولای سال ۱۹۳۵ نامهای به دوستش جان مینارد کینز نوشت و از او خواست تا ویتگنشتاین را به سفیر شوروی در انگلستان معرفی کند. کینز نامهای به سفیر نوشت و توضیح داد که «ویتگنشتاین عضو حزب نبوده اما با شیوهی زندگی که رژیم جدید در روسیه آن را نمایندگی میکند بسیار همدل است.» باید توجه داشت که علاقهی شدید فیلسوفِ زبانسنج و معناکاو به زندگی در روسیه بعد از اتفاقاتی چون قحطی بزرگ و مرگ میلیونها نفر از گرسنگی تحمیلی و تصفیههای گستردهی استالینی و اعدام شمار زیادی از شهروندان پس از برگزاری دادگاههای نمایشی بوده است. حتی چند ماه قبل از اینکه او به کینز نامه بنویسد در انگلستان جنجال زیادی بر سر دادگاههای فرمایشی و اعدامهای گسترده پس از قتل سرگئی کیروف به پا شده بود. همزمان، حزب کارگر نیز علیه این اقدامات ضدانسانی دولت اتحاد جماهیر شوروی به سفارت این کشور اعتراض علنی کرده بود. با این همه، ویتگنشتاین ضمن اطلاع از این فجایع در سپتامبر سال ۱۹۳۵ از مسکو و لنینگراد دیدن کرد و از این دیدار خوشنود برگشت. رضایت او از سفر به روسیه و علاقهی شدید او به کمونیسم را میتوان در این واقعیت دید که او دو سال بعد یعنی سال ۱۹۳۷ نیز مجددا داشت در سر برنامهی سفر به روسیه را میریخت. او لقب «استالینیست» را که دانشجویانش در کمبریج به او داده بودند «مزخرف» میخواند اما با این وجود پس از پیمان عدم تجاوز بین آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۳۹ نیز از موافقت و همدلی با کمونیسم استالینی دست بر نداشت.
ویتگنشتاین دوستان کمونیست زیادی هم داشت. علاوه بر دوستی با کینز که گرایشهای ضدکاپیتالیستی او را نمیتوان نادیده گرفت، او طی چندین سال با اقتصاددان استالینیست ایتالیایی یعنی پییِرو سرافا که همکار او در کمبریج بود به صورت هفتگی دیدار میکرد و بسیار نیز از او تاثیر پذیرفت، چنانکه در مقدمهی کتاب «کاوشهای فلسفی» خود از سرافا قدردانی کرد و از دِین فکری خود به او نوشت. سرافا چند سال قبل از ویتگنشتاین از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرده بود و به هنگام بازگشت «با شور و هیجان و با اطمینان خاطر از آیندهی سیستم اتحاد جماهیر شوروی» تعریف کرد. این است خلاصهای از «پالیتیکز» فیلسوفی که به شفافیت در فکر و اندیشه و اتکا به عقل و اقامه استدلال زبانزد بوده است. سوال این است که آن رسالهها در باب معنا و ارزش و اخلاق از یک سو و عشق و علاقه به «شیوهی جدید» زندگی در روسیهی عصر وحشت را جز در سایه بیماری و جنون چگونه میتوان در کنار هم نشاند و جمع زد؟